قلب مامان سارا جونمقلب مامان سارا جونم، تا این لحظه: 21 سال و 9 ماه و 10 روز سن داره
وبلاگم وبلاگم ، تا این لحظه: 14 سال و 2 روز سن داره

خاطره های دختر نازم

از دوباره امتحان

من که پیروز رفته بودم کلاس زبان خانوممون گفته بود که پس فردا امتحان داریم. من هم گوشم به خانوممون نبود فرداش که شد بازم تمرین کردم امانمیدونستم که امتحان دارم. فرداش که شد سرویسم اومد دوبالم من و رسوند موئسسه.بعد رفتیم توی کلاس و خانوممون اومد بعد حاضر غایب کرد. حاضرperezent غایب  absen بعد خانوممون به من گفت برو یک صندلی بیار و جلوی من بزار اما من تعجب کرده بودم خانوممون می خواد چیکار کنه. بعد بغل دستیم رو صدا کرد کتابش رو هم با خودش برد بعد بهش گفت که از صفه ی اول تا اون جایی که یاد گرفتیم رو عکساش رو به ایگیلیسی بخون من هم این جوری شده بودم. بعد همه خوندن تا به نوبت من رسید رفتم روی صندلی نشستم . بعد ...
24 تير 1392

خرابکاری داداشی

داداشی جونم.من که امتحان داشتم شما بغل مامان بودین و مامانی تا می خواست بپرسه شما افتادی رو کتاب و پاره شد. هرچی سعی کردیم درستش کنیم  و چسبش زدیم اما مثل اولش نشد.من اون موقع خیلی خیلی از دستت عصبانی بودم. اما باخودم گفتم این یک نی نی ممکنه هرخرابکاری رو بکنه . اون موقع هم قیافت خوش حال بود که خرابکاریکردی جیگرم. فکرکنم چون خرابکاری کردی خیلی ناراحت بودی بودی حالا اشکال نداره پس اگه مدرسم شروع شه چی دیگه همه رو پاره می کنی . دیگه من اون موقع داداشی رو یک بوس گنده کردم . اگه بزرگ شیم چی دیگه به همدیگرو به زدن می افتیم واااااااااااااای . اخه حیفم نیومد که باهات قهر کنم. داداشی ی...
24 تير 1392

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا من الان روزه ی کله گنجشکی دارم

هورا من الان روزه ی کله گنجشکی دارم.نسو شب مامانی بیدارم کرد واسه ی سحرچیز میز خوردیم و نماز خوندیم بعد اومدیم که بخوابیم. من هم الان روزه کله گنجشکی دارم حالا نخورم تا افطار ببینم چی می شه ایا تحمل روزه گرفتن رو دارم یانه؟ اگه مامان بابام اجازه بدن من یک روزه ی کامل می گیرم. پس تا افطار بای. این هم یه عکس این هم یک عکس دیگه ...
20 تير 1392

عکس من و نورا جون

وقتی که تولد پارسا بود نورا و مامان و باباش وداداشش مهمون ما بودن ا.ن رفته بودیم چشمه علی خیلی حال داد حیف شد که رفتن. این هم عکس من و نورا در چشمه علی یادش بخیر هی اب بازی می کردیم و هی پارکش می رفتیم این عکسها رو هم عمو سعید ازمون انداخت خیلی دوستشون دارم اون جا هی می رفتیم پارکش هی می رفتیم توی اب پاهامون رو می زدیم به اب یک حالی میداد ...
18 تير 1392

ماه رمضان

سلام دوستان من خیلی خیلی خوش حالم که می خواد ماه رمضون شه برای من راحته البته خیلی ها خوش حال بشن داره ماه رمضون شه من که روزه ی کله گنجیشکی می گیرم. شایدم یک دو روزشو روزه کامل بگیرم نمیدون کدومش رو بگیرم.یک چیزی که من در ماه رمضون دوست دارم افتاره. مخصوصاً اش رشته وهمین تور حلیم ماه رمضون خیلی خیلی سخته همه ی ادم بزرگا باید روزه بگیرن مخصوصاً کارمند ها که کار می کنن. مثل مامان و بابا . یه چیز دیگه هم من از ماه رمضون دوست دارم اونم مهمونی میری افتا می خوری. روز ه ی کله گنجیشکی و نمی دونم چجوری.ببینین درست می گم,اول باید نصو شب پاشی صحر بخوری,بعد نباید صبحانه بخوری,بعد تا نهار نباد...
17 تير 1392

خواب موندن من

سلام.من دوشنبه برای کلاس زبان خواب موندم.هیچی ساعتم رو که سر ساعت٨گذاشته بودم نصفه شب ساعتم باتریش تموم شد. حالا بقیش.اخر سر بابوق سرویسم بیدارشدم دیگه نمی دونستم چکار کنم به مامان زنگ بزنم یابه سرویسم بگم صبر کنه گفتم برم به سرویسم بگم صبرکنه. حالا بگو نه صورتم رو شستم,نه صبحانه خوردم,نه خوراکی گزاشتم که بخورم باعجله ی خیلی خیلی زیاد لباس پوشیدم و رفتم توی ماشین. ساعت بد خواب مونده بود زنگ نزد و منو بیدار نکرد. بعد که از کلاس اومدم تازه داشتم صبحانه می خوردم و دست و صورتم رو شستم.خلاصه بهتون بگم روز دوشنبه بدترین رو زندگیم بود. ...
14 تير 1392

خوش حالم

برین ادامه مطلب سلام دوستان من کلاس زبان که 4شنبه رفته بودم خانوممون از مون امتحان گرفت .اونم امتحان زبان.من خیلی خیلی می ترسیدم که امتحان بگیره من برچسب نگیرم. اخه من خیلی خیلی به امتحان حساسم.خانوممون گفت دفتر هاتون رو دربیارید من هم بااسترس دراوردم. خانوممون که می خواد امتحان بگیره قاطی میگه یعنی امتحان همون دیکته. گفت خوب واسه من یکی از اون کلمه هاراحته بخاطر همین هرچی توی ذهنم بود نوشتم . بعدش گفت من هم مونده بودم چی بنویسم نمی دونستم که این یااین من نوشتم هی میترسیدم درسته یانه خانوممون کلاًمی خواست دیکته بگه 5تا کلمه می گه این تازه دوتاشه. گفت این هم برامن چیزی نبو که انقدر سخت باشه برای من مثل اب ...
13 تير 1392