قلب مامان سارا جونمقلب مامان سارا جونم، تا این لحظه: 21 سال و 9 ماه و 10 روز سن داره
وبلاگم وبلاگم ، تا این لحظه: 14 سال و 2 روز سن داره

خاطره های دختر نازم

اخجون ازدو باره کلاسم شروع شد

سلام. من می خوام یه چیزی رو بهتون بگم برین ادامه ی مطلب من از فردا کلاس زبانم شروع می شه. من خیلی خیلی خوش حالم چون بعد از این همه مدت که کلاسم و ادامه نداده بودم تازه می خوام فردا برم کلاس زبان کلاس زبان من روز های زوج یعنی شنبه,دوشنبه,چهارشنبه ها کلاس دارم کتابشم یکم از ترم های قبل بزرگتر.تازه کلاس زبانم صبح از ساعت 9 تا 10ما کلاس داریم.الان انقدر ذوق زده ام که نمی دونم چیکار کنم. الان من ترم 3 او می خوام بخونم. پرستار پارساهم من و بیدار می کنه ساعت8 که ساعت 9 اون جاباشم . تازه کی من و می بره؟؟ خوب معلومه سرویس مدرسمون من و می بره امروز مامانم می خواد بهش زنگ بزنه. ببینم فردا رو چیکار می کنم و همین طو...
24 خرداد 1392

سفربه مشهد

امروز میخوام یکی از خاطره های مسافرتم و که دیگه میدونم خاطره هاش تو ذهنم میمونه رو بنویسم. مسافرت های قبلی رو زیاد یادم نیست چون سنم کم بود. دوبار دیگه رفته بودم مشهد اما اصلا یادم نمیاد. براتون بگم این روزی کلی بهم خوش گذشت. اول رفتیم توی هتل زیاد بزرگ نبود یک اتاق خواب داشت و یه پذیرایی اسمشم هتل  یلدا بود. .رفتیم اون جا و یکم استراحت کردیم و رفتیم حرم امام رضا برای همه دوستان و فامیل چند رکعت نماز خوندم وزیارت کردم.اخه من چند سال بود حرم رو ندیده  بودم. بخاطر همین تعجب کرده بودم که حرم امام رضا از طلا ساخته شده وتوشم هم بوی عطر میو مد هم  از اینه ساخته شده بودو توشم لوستر های بزرگ چسبونده بودند.بعد ...
18 خرداد 1392

غمگینم

سلام دوستان.دیگه وقت خداحافظی رسیده. خیلی خیلی غمگین هستم. چون دیگه بعداز٥روز هم دیگرونمی بینیم.چون یه سفرمی خوا یم بریم اون هم مشهد. دوستان من خیلی خیلی دلم براتون تنگ می شه مخصوصاً دوستهای صمیمی من.اگر نظر دادین دستتون درد نکنه وقت فکرنکنید که من هستم. همه اونایی که توشون اپم خداحافظ.واونایی که دوستای مهربان من هستن. مافردا یعنی جمعه حرکت می کنیم ومیریم.بعدبا ذوق می ایام توی خونه و سری میگم اخجون دیگه نظر دادن. امیدوارم همیشه شاد باشین.دوستهای من خادانگه دار. حتماً براتون زیارت می کنم واز خدامی خام که همیشه شاد باشین.   ...
9 خرداد 1392

سارای عزیزم و افتخاری دیگر برای مامان

عزیز دلم دختر قشنگم تعطیلات تابستان شروع شده و حالا دیگه واسه خودتی .تا میتونی لذت ببر عزیزم. شنبه 4 خرداد ساعت 10 کارنامه کلاس دومت آماده بود و قرار بود برم از مدرسه بگیرم. از صبح خوشحال بودم ساعت 10 بشه اما از شانس بد من مثل مورو ملخ ریختن تو بانک و نمیشد سرم و بلند کنم چه برسه خروجی ساعتی بگیرم و از شعبه برم بیرون زنگ زدم بابایی و چون مدرسه ات خوشبختانه نزدیم بانک باباست سریع رفت واست گرفت.   قربون دخترم برم که دوست داشت مامان بره ولی نشد بعد هم بابا زنگ زد و خبر خوش و بهم داد. میدونستم عالی شدی و همه درسهات و خیلی خوب گرفتی ولی با این حال منتظر بودم بهم زنگ بزنه. وقتی هم رسیدیم خونه از خوشحالی بال...
8 خرداد 1392