قلب مامان سارا جونمقلب مامان سارا جونم، تا این لحظه: 21 سال و 9 ماه و 10 روز سن داره
وبلاگم وبلاگم ، تا این لحظه: 14 سال و 2 روز سن داره

خاطره های دختر نازم

روزپدرمبارک

سلام.روزپدر اومد از دوباره من امروز با مامانی یواشکی بچه رو بدیم دست بابایی بهش بگیم که دروغکی که ما می خوایم بریم بیرون کار داریم. بریم برای بابا یه چیز بخریم.می خوایم ادکلن بخریم به نظرتون ادکلن چیز خوبی. امیدوارم بابایی ازهدیه ی من ومامانی خوشش بیاد اخه اون خیلی به ادکلن علاقه داره. اون وقت بیایم وبگیم روز پدر مبارک.براش یک کیک کوچولو هم می خریم. ...
3 خرداد 1392

تعطیلات تابستانی سال92

سلام دوستان.اخجون تعطیلات تابستانی شروع شد.دیگه ازهرچی کیف وکتاب راحت شدم. توخونه بازی می کنم اون هم چه جور. مامانی هم سرکارمن توخونه هرکاری که دوستدارم رو انجام می دم.اما کارهای خطر ناک روانجام نمی دم. می تونم هرکلاسی رو ثبت نام کنم.که سرم گرم بشه وبی کار نشینم توی خونه. تازه جمعه ی هفته ی بعدمی خوایم بریم مشهدانقدراون جابازی کنم که از همه چی یادم بره.حالا مطلب شو می نویسم.تازه توی خونه می تونم هرچقدر که دلم خواست نقاشی بکشم.داداشی هم که میاد باپرستارش با داداشم می تونم بازی کنم. بعد که بعضی وقت ها که حوصلم سر بره.می رم خونه ی دوستام یا اونا میان خونمون.اون وقت باهم قرار می زاریم که بریم پارک باز...
3 خرداد 1392

خاطرات مدرسه

سلام دوستان من امروز رفتم مدرسه. دوربین وباخودم برده بودم که یک عکس کلی بگیریم ویک خاطره داشته باشیم.خانوممون دعوام کرد وگفت چرا اینو اوردی مدرسه اون موقع من گفتم که می خاستیم عکس بگیریم.بعد اون موقع من ودوستام یواشکی عکس انداختیم حالا ولش کن بریم سر اصل مطلب تازه می خوان کارنامه ی اصلی رو بدن من مامانم باید٩٢/٢/٣بره بگیره و١٠ صبح اون جا باشه. تا کارناممو بگیره.دعا میکنم که کارنامه ی اصلیم رو همشو خیلی خوب بگیرم ما همش توی کلاسمون ٤ نفر بودیم. بعد اون موقع خانوم مدیرمون گفت فردا اجباری نیسته که مدرسه بیاین ولی گفت باید زنگ بزنیدکه ما بفهمیم که فردا می خاد کی بیا وکی نیاد.من اون موقع باخودم گفتم...
1 خرداد 1392

جدا شدن از دوست هاوسال تحصیلی وگریه کنان

سلام من امروز خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییی گریه کردم.بخاطره این که داشتم ازدوستام جدا میشدم واز خانوممون هم همینطور.کلن امروز خیلی خیلی غمگین بودم چون دلم براشون تنگ میشه امروز توی کلاسمون همه داشتن گریه می کردند.می تونین یه پیشنهاد بدین که چه کار کنم که تند تند گریه م نیاد.امروز برای اخرین بار اخرین بازی مونو کردیم.امروز که مامانم اومددید دارم گریه می کنم گفت چرا داری گریه می کنی او فکر می کرد کارنامه ی اصلیمو گرفتم ولی اینطور نبود گفتم بخاطره این که از دوستام و خانوممون جدا شدم.الانم دارم گریه میکنم که خیلی خیلی دلم براشون تنگ میشه توی این تعطیلات مامانم گفت اشکالی نداره میتونی بری واین مطل...
31 ارديبهشت 1392

کارنامه وهزارخوش حالی

سلام.واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای باورم نمیشه که خانوممون امروز کارنامه هارو بهمون داد.انقدر ذوق زده بودم که اگه مامانی بیاد  خیلییییییییییییییییییییییییییییییی خوش حال میشه.وقتتی اومدم خونه بعد مامانی اومدنمی دونستم چیکار کنم.بعد به مامانی گفتم که چشماشو ببنده. بعد گفتم باز کن  انقدر خوشحال شد من هم خیلی خوش حال شدم. خوش حال بودم که  بابایی کارناممو ببینه برام دوچرخه می خره اخه از قبل گفته بود اگه کارنامتو همشو خیلی خوب بگیری یک دوچرخه برات می خرم. راستی امروز دفتر خاطراتم برده بودم که دوستام برام خاطره بنویسن. تازه دفترمو به خانوممونم داده بودم.که برام خاطره بنویسه ویک خاطره ویادگاری از دوستام وخانوممون...
29 ارديبهشت 1392

سد

سلاااااااااااااااااااااااااااااام.ماامروزرفتیم سد اون جاخیلی هواش گرم بودهمه می اومدندماهی بگیرن.نمی دونم شاید بعضی هایم قورباغه می گرفتند این هم ٢تاعکس ازمن وسد. این جاهم می خواست سرویسم بیاددنبالم تازه دیگه فقط ٢روزباید برم مدرسه .ازهرچی کتاب وکیف ودفترراحت میشم خداکنه این٢روزهم بتونم طاقت بی ارم.تعطیلات روچه کارکنم می خام بترکونم. اخجون ...
27 ارديبهشت 1392

داستان های بچه گانه

هوا خیلی سرد بود و برف می بارید . آخرین شب سال بود . دختری کوچک و فقیر در سرما راه می رفت . دمپایی هایش خیلی بزرگ بودند و برای همین وقتی خواست با عجله از خیابان رد شود دمپایی هایش از پایش درآمدند . ولی تنوانست یک لنگه از دمپایی ها را پیدا کند .. پاهایش از سرما ورم کرده بود . مقداری کبریت برای فروش داشت ولی در طول روز کسی کبریت نخریده بود . سال نو بود و بوی خوش غذا در خیابان پیجیده بود ..جرات نداشت به خانه برود چون نتوانسته بود حتی بک کبریت بفروشد و می ترسید پدرش کتکش بزند . دستان کوچکش از سرما کرخ شده بود شاید شعله آتش بتواند آنها را گرم کند یک چوب کبریت برداشت و آن را روشن کرد ، دختر کوچولو احساس کرد جلوی شومینه ای بز...
23 ارديبهشت 1392