خاطره های دختر نازم



 

      قلب مامااااااان

                                      سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com   سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com

1680845uttxqhbxj1.gif


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 مرداد 1392 توسط هم خودم هم مامانی

دنیای جدید چقدر خوبه حداقل یک تفاوتی هست. اگر بدونین این روزا چقدر بهم خوش میگذره با چیز های مختلف هندی.

از سینما شون بگیر و لباس و رقص و اهنگ و...... اوووووو خیلی چیز های دیگه.امیدوارم روزهای شماهم مثل روزای من قشنگ باشه. اگه بدونین از اون موقعی که دیگه فیلم ایرانی نمیبینم یک حالی میده. یک عالمه رقص هندی یاد گرفتم لباس هندی دارم دستبند گوشواره فیلم هندی. دیگه کم مونده زبونشون رو یاد بگیرم. هرروز تو خونه اهنگ می زارم هندی می رقصم. فیلم هندی دانلود میکنم درسته فیلماشون به واقعیت نمی خوره ولی من دوست دارم.

کلا علاقم به هندوستان پیش از حده. خیلییییییییییییییییییی دوست دارم. اسم همه بازیگرا هندی و یاد گرفتم . به مامانم میخوام بگم غذای هندی درست کنه. خلاصههههه هرچی که فکر شو بکنین. توی پست بعدی همه عکسای هندیمو می ذارم. تازه بزرگ شدمم می خوام برم هند هندی. خلاصه که الان دنیای من جدیده و کلی کیف می کنم .

خب حالا از هندی بگذریم خالم از مشهد اومده شاید هفته بعد رفتم پیششون . دختر خاله های عزیزم اگه این پستو میخونین زیارت قبول.کلاس زبانم میرم بدمینتون هم میرم یکشنبه گروه ورزشمون رفیتم پارک ابی سمنان خیلی خوش گذشت. خونه ساری هم که هسته و خیلی از پنجشنبه جمعه ها میریم اونجا.خب دیگه همه حرفامو زدم. تاپست بعدی که توش می خوام عکس خودمو با لباس هندی بزام بای

}}

محبتسارا عاشق بالیوودمحبت


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 شهريور 1395 توسط هم خودم هم مامانی

کدوم خیییییییلی بیشتر از بقیه دوست دارید؟

1-انشرلی با موهای قرمز

2-حنا دختری در مزرعه

3- باخانمان داستان پرین

4- بابا لنگ دراز

5-زنان کوچک

6-بچه های مدرسه والت

7- بچه های کوه الپ

8- بی نوایان

9- دختری به نام نل

 

محبتمن خودم عاااااااااااااااااااااشق بابا لنگ درازممحبت


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 تير 1395 توسط هم خودم هم مامانی

سینما .... سینما .... فیلم ..... سریال اما خارجی.

خاطرات من از سینما.

من اول به سینمای ایران خیلی علاقه مند بودم نمی تونستم ازش دل بکنم یعنی از فیلمها و بازیگراش. قبل ها بازیگر مورد علاقه من نیکی کریمی و مهران مدیری بودند. مامانم هم توی پست های پارسا گفته بود هردوتاشون به سینما علاقه مندند درست هم گفت اما من با داداشم فرق دارم او ایرانیه من خارجی. می خوام خاطره ام روبگم:

خب سینما. یک اسمی که همه ی شما می شناسیدش. بابام خیلی به فیلم و سینما علاقه داره و داشت و خواهد داشت { بابامو می گم} میدونید که هرکی یا قیافش به مامانو باش شبیه یا کاراش . حالا من هردوشم هم قیافه ام شبیه بابامه هم کارام. من از بابام سینما و فیلم و یا د گرفتم و الان خیلییی عاشقشم . می دونید که توی پست های قبلهم نوشته بودم در اینده می خوام بازیگر شم ولی اما الان متاسفانه خیلییییی پشیمون شدم و تو فکرم یک کارهایی مثل مهندسی و شبیه به اون کار هست.

توی سایت بازیگرا که داشتم می چرخیدم و می دیدم عکساشون و کلیپ کلا همه چیز نمیدونم چرا یکهو ازشون بدم اومد دیگه داشتم متنفر می شدم که الان هستم. نه که فقط اون موقع ای که بدم اومد کلا که بعضی وقتا عکساشون و میدیدم یک جوری بود نمیشه گفت.

بدم می اومد که به چیز هایی که دارن می نازن یا به قول همه pozدادن. مثلا هی می گفت اون ماشینش اینه . این ماشینش اونه خب به ماچه ؟ هرچی می خواین داشته باشین داشته باشین به ما ربطی نداره که هی پز میدین. من اینو دارم من اونو دارم . مثلا می خواین بگین ما همه چی داریم که  بسیار کار بدیه همون پز دادن.

خب دلیلش هم که گفتم چرا بدم اومد. و الان قیافه هرکدومشونو ببینم ازشون بیشتر متنفر میشم خب الان هم هستم الان دیگه به پیش از حدش رسیده.

بخاطر همین دیگه تصمیم گرفتم حتی بری یک دقیقه هم که شده فیلم ایرانی نبینم و اخرین فیلم ایرانیم هم شهرزاد بود که دیگه متاسفانه یا خوش بختانه از هرچی فیلم و سریال ایرانی خداحافظی کردم.

داشتم جلوی تلوزیون که داشتم هی شبکه عوض می کردم رسیدم شبکه نمایش که بیشتر فیم هاش خارجیه. دیدم داره یک فیلم نشون میده یک فیلم هندی { ستاره های روی زمین} که مخاطبش کودک و نوجوان بود. وفیلم خیلیییییییییییییییی قشنگی هم بود خیلیییییییی یعنی اصلا نمیشه گفت دیگه نمیشه. نشستم تا اخرش رو دیدم که وقتی تموم  شد یهو به سرم زد که سینمای خارج بهترین گذینه.

 فیلم های ایرانی همه موضوعا یکیه. واقعا غیر از فیلمهای طنز همه مو ضوع ها یکیه ببخشید اگه کسی ناراحت نشه دارم اینارو می نویسم این ها نظر خودمه بالاخره هرکی یک نظر داره دیگه نه؟

خب داشتم می گفتم همه ش موضوعاش ازدواج می کنه باز طلاق می گیره هی ازدواج هی طلاق . ای بابا خسته شدم دیگه کل عقد نامه و قاضی و دادگاه و همه رو حفظ شدم. هی این زن و شوهرا دعوا میکنن طلاق میگیرن باز هم دیگرو تو خیابون می بینن با از دوباره ازدواج . ای بابا کلافم کرده دیگه نمونش همین شهرزاد تازه این یدونشه باز هم هسته که متاسفانه یادم نمیاد.

خب با این حال من تصمیم نهایی خودمو گرفتم که دیگه تا اخر عمر همش فیلم های خارجی ببینم فیلم های خارجی خیلی هم از ایرانی بهتره بازیگراش هیچی حداقل موضوعاش متفاوته. عکس های بازیگرای خارجی نهایتش دیگه با زنش عکس میندازه نه با هرچی که داره و ندارهعصبانی

می خوام یک روز کاملو برم بیرون فیلم خارجی بخرم تازشم اگه سی دی فروشی ها 5.gifنداشته باشن که میدونم دارن از شبکه نمایش می بینم.

شبکه نمایش هم که فرار نمی کنه که .

اخیش هیچوقت نمی تونستم این همه حرفو یک جا بگم دیگه هرچی حرف تو دلم بود گفتم.

تازه بازیگرای مورد علاقمم نه اون خانم نیکی تشریف دارن نه اقای مدیری . راستشو می دونین چون من خیلی وقته فیلم های مهران مدیری و می بینم و خیلی خنده دار است نمی تونم ولش کنم. ولی هنوز بازیگر مورد علاقم هست. تازه الان یک عالمه بازیگر مورد علاقه ی خارجی دارمحسود

ببخشید این شکلکو گذاشتم چون این شکلک بهترین شکلک برای این مطلبی که گفتم بود. خخخخخ

حیف از این فیلم های قشنگشون نیسته که وقتمون رو برای فیلم های ایرانی بزاریم.

والااااااغمناکقهر


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 تير 1395 توسط هم خودم هم مامانی

خب تابستون شروع شده و من از دوباره دارم یک خوش حالی دیگرو پشت سر می ذارم که امیدوارم خیلی دیر به پایان برسه. خیلی خیلی خوش حالم که تابستون اومده و هر کاری که دلم بخواد انجام میدم .

کلاس های تابستانی من ان چنان هم زیاد نیست فقط یک کلاس شنا و کلاس زبان میرم و خوشحالم که می خوام انگلیسی یاد بگرم که در اینده برای من مفید باشه. البته کلاس های من خیلی هم کم نیست یعنی اندازه اش چرا ولی روز هاشومیگم. اخجون از دوباره تنهایی توی خونه شروع می شه ولی من مواظب خودم هستم. صبح ها که مامان و بابام میرن سرکار داداشممم میره مهد کودک و من تنها هستم البته اینو توی پست های قبل هم گفتم. ولی اونقدر هم که فکر می کنید تنهایی بد نیست چون هر صبح از دست اذیت های داداشم در امان هستم و خوش حالم که او میره مهد کودک. الان هم که ماه رمضونه و من سعی می کنم روزه بگیرم و ده روز دیگه ماه رمضون تمام میشه.

امشب خونه ی دختر خاله هام یعنی خونه ی خالم  افطاری دعوتیم و من صبرم نیسته که زود تر ساعت 7 و نیم شه. سه ماه از دست مدرسه و کیف و کتاب و دفتر و مشق و...... راحتم و از خوش حالی نمیدونم چی کار کنم خب چیز جالبی هم نیست که سه ماه تعطیلم چون هر سال همینجوره.

از کارتون هایی که یعنی از برنامه کودک هایی که مامانم خریده بسیار سپاس گذارم.بهترین برنامه کودکهایی بود که تا حالا توی عمرم دیدم . پرین و جودی ابوت وااااااای خیلی قشنگ بود مخصوصا جودی ابوت.داستان خیلی قشنگی داشت پرین هم همینطور . به قول خودش جودییییییییییییی ابوت خخخخخخ.

یک ساعت جودی شو میگه نیم ثانیه ابوت ش رو. شما هم یادتون میاد؟؟؟؟

و هردوتای این برنامه کودک های زیبارو دیدمو تموم شده و من خیلییییی ناراحتم . کاش هیجوقت بابا لنگ دراز تموم نشه ولی میشه دیگه چاره ای نست. مامانم برام خرید اینترنتی کرده شاید بهش بگم انشلی با مو های قرمز یا دختری به نام نل رو بگیره. کدومش قشنگ تره؟؟؟

تابستان به دیدارت امده ام


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 تير 1395 توسط هم خودم هم مامانی

سلام به نی نی وبلاگی های عزیز روز طبیعت بر شما مبارکککککککککککککککککککککککniniweblog.com

روز سیزدهم فروردین یعنی سیزده بدر بهتون خوش بگذره . امیدوارم این روز خوب و قشنگ مردم طبیعت زیبا رو الوده نکنند . طبیعت یکی از بهترین نعمت های خداست ان را الوده نکنیم.

امیدوارم زندگیتون بر از نشاط و شادی و خوشحالی و بدون غم و غصه داشته باشید

امیدوارم با جمع کردن هفت سین نوروزی

قرآنش نگهدارتان، آینه اش روشنایی زندگیتان

سکه اش برکت عمرتان،سبزیش طراوت و شادابی دلتان

ماهی اش شوق ادامه زندگیتان را به شما هدیه دهد

سیزده بدر مبارک . . .niniweblog.com

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 13 فروردين 1395 توسط هم خودم هم مامانی

یک روز که داشتم با سرویس می رفتم مدرسه بعد از چند دقیقه که برنامه صبگاهی رو اجرا کردند مدیرمون گفت: که قراره کلاس به کلاس هرروز ببریمتون برنامه کودک تلوزیون. منم از شنیدن این حرف مدیرمون یکم تعجب کردمو یکمم خوشحال. بعد از چند روز یکدفعه مدیرمون اومد تو کلاسمون و گفت قرعه اولین کلاس به کلاس شما افتاد. منم یک عالمههههههههههههههههههه خوشحال شدم بعدش بهمون رضایت نامه دادند رفتیم امضا کردیمو اوردیم مدرسه که قرار بود فرداش بریم سمنان. خلاصه منم با بابام رفتمو بابام یک امضا ی دیگه کرد بعد سوار مینی بوس شدیم و از بابام خداحافظی کردمو راه افتادیم منو دوستم صمیمیم پریسا . خلاصه تو راه شعر خوندیم خوردیم خندیدیم تا رسیدیم جلوی در صدا و سیما . رفتیم رو صندلی که تو دفتر اون اقا بود هممون نشستیم که قرار بود ده دقیقه دیگه بریم توی صحنه. منم لحضه شماری می کردم که اون اقا اومد و گفت برین توی صحنه رفتیم اونجا و یک عالمه دیوار تضعین شده و خلاصه خشگلش کرده بودند دیگه . بعد اون خانمه که نمی دونم چه کاره بود جاهامونو مرتب کرد که قراربود سه دقیقه  دیگه بره روی انتن. منم دست دوستمو محکم چسبیده بودم  نمی دونم چرا داشت دستام می لرزید دسته خودمم نبود. اخه اولین بار بود که میرم روبه روی دوربین وای شده بود دودقیقه دیگه هیچی دیگه کلا باهامون حرف زدندو منم ترس هام یادم رفت. وااااااای اقا داشت میشمرد   سه   دو    یک    شروع . بعد فیلم برداری شروع شد و رفت روی انتن. اولش شعر خوندن همونجوری که دستام داشت می لرزید دست هم می زدم. بعد که شعرشون تموم  شد مجری اومد و یکم حرف زد. 6 تا دوربین عین قول اومده بود نزدیک وااااااااااااااااای چه حالی من اون موقع داشتم. سه تا که روبرومون بود. یکی از راست میومد دوتا از چپ می و مد اصلا دیگه....... نمی تونم بگم بقیشو چون اصلا نمی تونم حالی که اون موقع داشتم و تعریف کنم. بعدش برنامه کودک نشون داد. باهامون حرف می زدند شوخی می کردند با یکم نشستن یکم که داشتم به اون دوربین های غول پیکر و در و دیوار نگاه می کردم . باز از دوباره اقا گفت شروع نمی دونم چرا هر موقع که برنامه کودک نشون می داد بعدش که تموم می شد اقا می گفت حرکت من دستام می لرزیدو دندونام بهم می خورد نمیدونم واقعا. حالا اگه شما می دونید بهم بگید. خلاصه دو تاشعر بود و یکمم خانم مجری پیامک خوندو دوتاهم نمایش برنامه ساعت 6 شروع شدو ساعت 7 و ربع هم تموم شد. بعدش که دیگه تموم شدو من خیالم راحت شد رفتیم سوار مینی بوس شدیم و راه افتادیم به طرف دامغان . منم که از جاده اول سمنان تا خود دامغان خوابیدم چه قدر مزه داد. بعد بابام اومد دنبالمو برای مامان بابام تعریف کردم سمنان رو.

حالا که دارم فکر می کنم اون همه می ترسیدم  اونجا بازهم دوست دارم یک باره دیگه برم جلو دوربین و برنامه کودک . حالا هر چی بود فقط توش دوربین داشته باشه . اخه می دونید من ارزومه در اینده بازیگر بشم می خوام از همین الان که سنم کمه برم جلو دوربین و ببینم بازیگرا چجوری بازی می کنن.

منم درس می خونم از خدا هم کمک می خوام از شماهم خواهش دارم دعا کنید من به ارزویی که از بچگیم داشتم {بازیگر شدن برسم.}

خب فعلا تاپست بعدی.

خداحافظبای بای


نوشته شده در تاريخ جمعه 13 فروردين 1395 توسط هم خودم هم مامانی

سلام دوستان گلم.

دوستان همیشه سعی کنید مثل پرفسور بالتازار از همه چی اطلاعات داشته باشید

مثل حنا صبور باشید

مثل خانواده ی دکتر ارنس با هر شرایطی کنار بیاید

مثل پسر شجاع شجاع باشید و مهربون

مثل گوریل انگوری و اون سگ که نمیدونم اسمش چیه با دوستاتون مهربون باشید و صمیمی

مثل الفی ترسو نباشید

مثل ملوان زبل قوی باشید و استوار همیشه اسفناج بخورید هههههه

مثل پت و مت دهمیشه برای مشکلات یک راه حل داشته باشید البته یک فکر کنید ولی پت و مت اخرش همه چی خراب می شد

مثل تام و جری هیچوقت با هم دعوا نکنید

مثل پت پستجی سر وقت باشید

خلاصه مثل همه ی اینها عمل کنیدتا زندگی خوبی داشته باشید

فعلا خدا نگهدار تاپست بعدی

بااااااااااااااااااااای


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 فروردين 1395 توسط هم خودم هم مامانی

سلام دوستان من این مطلب و با تاخیر دارم می نویسم. که یک روز دختر خاله هام اومده بودند دامغان باهم رفتیم پارک و یک عالمه بازی کردیم. مخصوصا قصر بادی خیلی بهمون خوش گذشت. یک عالمه چیپس و بفک هم با خودمون برده بودیم که تو پارک بخوریمو ماهم رفتیم روی چمنا نشستیم و خوردیم.داداشمم که یک عالمه بازی کردو برای دو سه ماهی برای بازی کردن دیگه سیر شده بود. من وقتی با دختر خاله هام جایی می رم یا بعضی وقتا که میرم خونشون  شب می خوابم یک عالمه با هم بازی می کنیمو خوش می گذرونیم بعضی وقتا برای هم کادو می اریم بعضی وقتا کارت پستال درست می کنیمو به هم می دیم که خلاصه اگر میریم خونه ساریمون بدون دخترخاله هام برای من بی مزه و معنی نداره.

من و الهه

من

من و فاطمه و الهه

منو فاطمه و الهه در دریا و معصومه


نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 فروردين 1395 توسط هم خودم هم مامانی

سلام به داداش خرابکار و شیطون و بامزه ی من پارسا.غمناک تو بی نهایتتتتتتتتتتتتتتت شیطونی میکنی مثلا میری تو اتاقم دفترامو بر میداری میری یواشکی بدون اینکه من بفهمم خط خطی میکنی. یا مثلا وقتایی که دارم مشق می نویسم پاک کن کنارمه سریع میای میدزدیش و فرار می کنی منم دنبالت میام ولی اخرش هم بهم نمی دی یه بلایی سرش میاری من هم باهات قهر میکنم وقتی همون لحظه خرابکاری بهت می گم باهات قهرم توجهی نمی کنی بعد از گذشتن دو سه روز میای باهام حرف میزنی و می بینی باهات قهرم منت کشی می کنی و هر خواسته ای که دارم انجام میدی. میری سراغ کاغذ دیواری ها و میکنی شون و من با هزار تا چسب زدن بلاخره یک جوری می پوشونم. میری سراغ چرخ خیاطی و اونقدر می چرخونی می چرخونی که سوزنش با نخ گیر میکنه و خراب می شه الان هم که به سلامتی خرابه و هیچ چیزی نمی تونیم بدوزیم شاید شانسمون خوب باشه یه چیزی رو بدوزه که اون هم نمیشه. میای رژ لب بر میداری او به لبت می مالی با خط ابرو هم رو چشمات می کشی اخر سرهم مثل این دلقکا می شی clown smiley, animated smiley, animation smiley, clown smileyو با هزار تا مایه و اب ریختن روی سورت یه جورایی پاک می شه که اون هم امکان نداره. خلاصه زندگی خواهر برادری میگذره توهم بیشتر از دیروز خرابکار تر میشی و شیطوناین زیادو زیاد تر میشه.

ولی پارسا خود مونیما خیلییییییییییییییییییییییی پر رویی خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 7 فروردين 1395 توسط هم خودم هم مامانی

یک روز توی زمستون من و داداشمو مامانمو بابام رفته بودیم برف بازی در جاده ی گلوگاه. به من که خیلی خوش گذشت خیلی سرد بود یک عالمه برف اومده بود این هم عکسا:

زمستان  1394


نوشته شده در تاريخ شنبه 7 فروردين 1395 توسط هم خودم هم مامانی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد